سود بیشتر

مردی به منزل رسید.

همسرش پرسید: «چرا نفس نفس می‌زنی؟ چرا دیر رسیدی؟»

مرد گفت: «مهم نیست. امروز سود کردم. اتوبوس حرکت کرد و از بازار تا اینجا، دنبالش دویدم. پول بلیط در جیبم ماند.»

زن متحیر از هوش همسرش گفت: خوب تو که می‌دویدی، حداقل پشت تاکسی می‌دویدی که بیشتر سود می‌کردیم !

ویزای تحصیلی کانادا جهت درس منطق

ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ کانادا ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﻣﻨﻄﻖ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﺩ..

ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ؟ ﺍﺯ ﻣﻨﻄﻖ ﭼﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻲ؟

ﭘﺴﺮ مکثی کرد و گفت : ﺑﺮ ﻓﺮﺽ ﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﻱ ﺍﻳﻦ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻳﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﭘﺲ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻳﺪ  !!

ﭘﺪﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻓﺮﻧﮓ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻣﻲ ﺁﻣﺪﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺕ ﺷﻮﻡ
ﺑﺮ ﻓﺮﺽ ﻣﺜﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﺮﻍ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ,ﻣﺮﻍ ﻣﮕﺲ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ, ﻣﮕﺲ ﮔﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ, ﭘﺲ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺗﻮ ﮔوه میخوری !!

بهشت پر از اردک


سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!
دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:
شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین!
زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت.
خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود!

همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد...
مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت :
تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا ابد با این مرد بمونی ...
فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت :
توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ...
زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره!
چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ...
زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید :
واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..!
مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم ..!

ارث گرانبها

پيرمرد  در بيمارستان نفسهای آخرش  را ميكشيد و سه فرزندش بر بالاي سرش حاضر بودند .

او که در بستر مرگ بود رو به فرزند اولش  کرد و گفت: رستورانها مال تو ..

و سپس چند نفسی منقطع کشید و به فرزند دوم خود نگاهی انداخت و گفت : ۴ تا هتل هم مال تو

و در آخر  به فرزند آخرش گفت : عزیزم خانه ها هم مال تو

و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد

سه فرزند شروع کردند به گریه و ناله و شیون ..

دكتر كه شاهد ماجرا بود گفت:
صبر داشته باشيد.
فردا پس فردا که سرتون به املاكتون و هتلهاتون  گرم شد ، داغتون رو فراموش خواهید کرد ، ولي هیچوقت پدرتون رو فراموش نکنید؛ و براش فاتحه بفرستید  و خيرات کنید.

سه فرزند با تعجب گفتند : کدوم ملک؟ کدوم هتل؟ آقاي دكتر ، پدر ما  با نیسان آب تصفیه شده ميفروخت و بعد از خودش  کار فروش آب رو بین ما تقسیم کرد..

فلافلهای شابدلعظیم

زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید.

من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد دکان ما، که پر بود از معتادها، جیب‌قاپ‌ها، کاسب‌ها و دیگرانِ گرسنه‌ی سر به‌راه و سر به‌هوا

می‌گفت: «یه فلافل.»

و من چه می‌دانستم دلش مورچه است برای شاگرد ساندویچی چهارراه سوسکی.

دایی خیالش را انداخت به جانم. گفت «این دختره واسه تو میادا» گفتم «عمرا که اینجور باشه»

گفت «روی ‌هزاری‌ها، واست می‌نویسه دوستت دارم»

گفتم «این تن‌رو کفن کنی راس میگی؟» گفت «به مرگت قسم، خاطرت‌رو می‌خواد دایی.»

فرداش گوشواره‌ی برنزی بدلی و بلندی انداخته بود با نگین سرخ. ساندویچش را شش‌تایی زدم. دو نانه. با خیارشور زیاد و گوجه‌ی تازه‌. گفتم «سس بزنم؟» گفت «بزن آقا مرتضا.» صدای او و‌ انگشت‌های من لرزید. پشت هزارتومانیش، نوشته بود «خیلی دوستت دارم.»

دوباره که آمد، همراه ساندویچ، یک صدتومانی بهش دادم. پرسید «فلافل ارزون شده؟» گفتم «فروش اومده پایین.» کنار عکس قدس، نوشته بودم «اسمت چیه؟» بالای امضای دبیرکلِ..

هزارتومانی بعدی نوشته بود «ویران شما: سمانه.» و بعد از آن، ما هر روز، برای هم نامه نوشتیم. رو و پشت اسکناس‌ها. عاشقانه‌هایی با کلمه‌های ریز...

هفته‌های اول، نمی‌گذاشتم دایی نامه‌های‌مان را به کسی بدهد. نگهش می‌داشتم جای حقوق. اما بعد ناچار شدیم که پول‌ها را خرج کنیم. دادیم به نان فانتزی، به ممدآقای خیارشوری، به جواهرخانم سوسیس‌فروش. و نامه‌‌های ما دست به دست می‌چرخید جای اسکناس‌های رایج مملکت.

باهاش مواد می‌خریدند. فال قناری می‌گرفتند. کوپن می‌فروختند. به صاحبخانه‌ها می‌دادند و به خیاط‌ها، کله‌پزها، فال‌گیرهای شابدلعظیم و دیگران. و گاهی، ممکن بود کسی بیاید داخل، بگوید «یه فلافل دو نونه.» و دوستت دارمی را پرت کند روی پیشخان که من نوشته بودم یا او. انگار بخواهد بگوید بازگشت هر چیزی به اصل آن است.

و حالا که قرن‌ها از آن روزهای مه گرفته‌ی شرجی گذشته، اسکناسِ کهنه‌ای را از راننده‌‌ گرفتم که رویش نوشته بود «عاشقت هستم...» و این ترکیب خوش، خاطرم را بازگرداند به آنجا که بودم. به پشت‌ِ یخچالِ دکان ساندویچی. به چشم‌های خواستنی‌اش. به جمله‌ی «بازگشت همه‌ به سوی اوست» تمام اعلامیه‌های سریش‌مالی شده به دیوارهای کاه‌گلی و طبله کرده‌ی آن کوچه‌های تنگ.

بله. بازگشت همه به سوی اوست. همان‌طور که بازگشت تمام آن اسکناس‌ها، دوستت‌دارم‌ها و اندوه پوشیده و پیدای این کلمات...

ما باور داریم که کلمات، معجزه‌اند. می‌توانند بخندانند، بگریانند، به آغوش بکشند، ببوسند، عطر بپاشند، یا مرهم و رفیق باشند.

نویسنده ناشناس