شیخ ابوالحسن خرقانی

نقل است که شبی نماز همی کرد ، آوازی شنود که هان ابولحسن خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند ؟

شیخ گفت: ای بار خدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند ؟!

آواز آمد : نه از تو نه از ما..

چگوارا

بعد از دستگیری چگوارا از چوپانی که اورا لوداده بود پرسیدند : چرا مردی که تمام زندگی اش به دفاع از تو و حقوق تو پرداخته را لو دادی ؟

چوپان گفت : او با جنگهایش گوسفندان مرا می ترساند !

راننده هم درد

هوا بشدت گرم بود

تاکسی سوار شدم درب جلو قفل بود رفتم عقب نشستم

دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرقهای گردنشو پاک میکنه

گفتم عزیزم ما که مسافریم چند دقیقه بیشتر مهمونت نیستیم ما هیچ حداقل برای سلامتی خودت کولر بزن حالشو ببر

گفت عزیزم مردم آبادان و خرمشهر برقاشون قطع میشه میخوام حس گرمای هموطنامو درک کنم

گفتم پس دستگیره بده شیشه رو بیشتر بکشم پایین

گفت آقاجون فکر کن تو کویری وطوفان شن گرفته مجبوری شیشه هارو بالا بکشی یه کم حال مردم یزد و کرمون رو درک کن ببین چی میکشن...

پیش خودم تحسینش کردم و گفتم مرحبا باشه ما هم تحمل میکنیم

دیدم یه کلمن آب یخ صندلی جلو هست اما لیوان نداره گفتم آقای راننده لیوان یکبار مصرف بده یه جرعه آب بخوریم

گفت داداش یاد هنوطنانمون تو ایرانشهر و چابهار باش آب شرب ندارن

گفتم احسنت دمت گرم‌ آقای راننده حداقل ضبط خودرو روشن کن یه صدایی بیاد مدت سفر رو تحمل کنیم

گفت بخاطر جوونا که کنسرت نمیتونن برن ضبط و رادیو گوش نمیدم

ای ول باباچنین آدمهایی داریمو وضعمون اینه..

دیگه رسیدیم به مقصد بدون دادن کرایه پیاده شدم و رفتم‌

شیشه رو داد پایین و گفت آی عمو کرایتو بده

گفتم کارگرای هفت تپه شش ماهه حقوق نگرفتن نمیخوای حس همدردی اونا رو هم داشته باشی ؟!

شهردار با تدبیر

آقای سالیوان مرد فقیری بود ، برادری بنام جاناتان داشت که اخیرا شهردار شده بود..

روزی خانم آقای سالیوان از روی نداری و بی چیزی به او گفت که پیش برادرش برود ،شاید کمکی به حال او کند.

سالیوان هم نزد برادرش رفت و وضع مادی بدش را برای برادر تعریف کرد واز او کمک خواست.

برادرش پس از اندکی تامل گفت: فردا صبح سری به دفترم بزن .

فردا صبح سالیوان سر موقع به دفتر شهردار رسید.

برادرش - جاناتان - گفت تو اینجا در دفتر ساکت بنشین وهیچ حرفی نزن !!

جاناتان بدون معطلی با یکی از پیمانکاران بزرگ شهر تماس گرفت وگفت که : متاسفانه کاری که قرار بود به تو بدهیم نصیب پیمانکاری دیگر شده است !

پیمانکار متحیر وسرگردان شد و گفت : چرا این کار رو کردید جناب شهردار شما قبلا قولش رو به من داده بودید و من تمام تجهیزات و دستگاهها را آماده کرده ام !!

شهردار گفت که اتفاقا آن کسی که بجای شما کار را به او محول کردیم در دفترم نشسته و اکنون اینجاست .شما هم تشریف بیاورید شاید به تفاهم رسیدید.

پیمانکار هم از راه رسید و بدون مقدمه رو به سالیوان کرد و گفت : من به این مناقصه شدیداً احتیاج دارم، چقدر پول بدم که صرف نظر کنی و کنار بکشی ؟

سالیوان هاج و واج مانده بود نمی دانست چه بگوید !

شهرداری میانجیگری کرد و به پیمانکار گفت:

بابا سه میلیون دلار بهش بده قال قضیه را بکن تموم بشه !

پیمانکار هم پذیرفت و چک را در وجه حامل نوشت وتقدیم کرد.

وقتی که پیمانکاررفت..

شهردار چک را گرفت و یک میلیون دلار به حساب خود و دو میلیون دلار به حساب برادرش واریز کرد.

سالیوان وقتی به خانه برگشت خانمش ازش پرسید که چکار کردی ، برادرت چیزی کمک کرد؟

سالیوان گفت: خدا لعنتش کنه ، برادرم روز روشن از من یک میلیون دلار دزدید !!

حقایق تلخ

یک مرد و یک دختر خانم که با یکدیگر سر قرار رفته بودند سوار بر اتومبیل آقا به خارج از شهر رفتند و در جاده ای فرعی و به دور از هیاهو متوقف شدند..

هنگامی که رابطه آنها به گرما گرائید دختر گفت : من حقیقتی را از تو پنهان کرده ام ، من یک فاحشه هستم و برای با من بودن باید 20 دلار پرداخت کنی !!

مرد با اکراه پول را پرداخت کرد و مشغول پخت و پز شدند .کار که تمام شد مرد بر روی صندلی راننده نشست و از پنجره ماشین به بیرون خیره شد

دختر گفت چرا حرکت نمیکنی ؟

مرد گفت من هم حقیقتی را از تو پنهان کرده ام ، من یک راننده تاکسی هستم و اگر قصد برگشتن به شهر را داری کرایه من 25 دلار میشود ..