لیبرال یا دموکرات

یکی از اساتید دانشگاه سیراکیوز آمریکا تعریف می‌کرد سال‌ها پیش، در یکی از کلاس‌های دانشگاه، دانشجویان مدام از استادشان می‌پرسیدند:

استاد، شما دموکرات هستید یا لیبرال ؟

استاد هیچوقت پاسخ نمی‌داد.
تا اینکه در آخرین جلسه ترم، وقتی پرسش‌ها تکرار شد، لبخندی زد و گفت:

«در رو ببندید... می‌خواهم براتون یه قصه بگم.»
و چنین گفت :
روزی روزگاری، یک گورخر ازسمت دشت آمد کنار رودخانه تا آب بخورد. درهمان لحظه، خری از سمت دیگر رودخانه آمد و او هم سر در آب کرد.
چشم در چشم شدند، سلام و احوالپرسی کردند.
گورخر از خر پرسید: پسرعمو، چرا اینقدر رنجوری؟ این زخم‌ها، این آثار شلاق برکمرت از چیست؟
خر آهی کشید و گفت:
از دست آدمیزاد! بار بر دوش ما می‌گذارد، کتکمان می‌زند، غذای درست نمی‌دهد... اما چاره‌ای نداریم. عمرمان با اطاعت گره خورده.
گورخر گفت: چرا می‌مانی؟ بزن به دل آب بیا سمت دشت. آزادی آنجاست؛ نه پالان هست، نه افسار، نه صاحب.
خرگفت:ـ من تنها نیستم، خانواده دارم، فامیل دارم، قوم و قبیله دارم.
گورخر گفت : همه‌تان بیایید، جا برای همه هست. فردا همینجا قرارمان.
فردا رسید. گورخر از آن‌سوی آب منتظر بود.
خرها آمدند، اما هنوز لب آب ایستاده بودند.
گورخر فریاد زد: بیایید اینطرف! اینجا آزادی است!
اما خرها پچ‌پچ می‌کردند. بالاخره یکی ازخرهای ریش‌ سفید جلوآمد و گفت :ـ پسرعمو، فرض کنیم همه‌ی حرف‌هایت درست باشد... و ما آمدیم آن‌طرف، خب, خرِ کی باشیم؟!
استاد در پایان گفت :
«ما ملت، سال‌هاست منتظریم کسی بیاید که برایش خر باشیم - نه اینکه بفهمیم اصلاً چرا باید خر کسی باشیم!»

کتاب خوانی

استاد من کتابهای زیادی خوانده ام.... اما بیشترشان را فراموش کرده ام پس فایده ی خواندن چیست؟

این پرسش شاگردی کنجکاو بود از استادش

استاد پاسخی نداد فقط در سکوت به او نگاه کرد.

چند روز بعد کنار رودخانه ای نشسته بودند.

پیرمرد ناگهان گفت:

تشنه ام برایم کمی آب بیاور... اما با آن آبکش قدیمی که آنجاست.

شاگرد متعجب شد درخواست عجیبی بود - چطور میشد با آبکش پر از سوراخ آب آورد؟

اما جرئت نکرد مخالفت کند.

آب کش را برداشت و تلاش کرد.

یک بار... دوبار... بارها و بارها.....

سریع تر دوید زاویه اش را عوض کرد حتی سعی کرد سوراخ ها را با انگشت هایش بپوشاند.

هیچ کدام کارساز نشد. نتوانست حتی یک قطره آب نگه دارد.

خسته و ناامید آب کش را کنار پای استاد انداخت و گفت: متأسفم، نتوانستم غیر ممکن بود.

استاد با مهربانی به او نگریست و گفت تو شکست نخوردی به آب کش نگاه کن.

شاگرد نگاهی انداخت... و چیزی دید.

آب کش قدیمی و سیاه و کثیف حالا می درخشید

آب هر چند در آن نمانده بود اما بارها و بارها از آن گذشته و شسته بودش تا براق شده بود.

استاد ادامه داد :

خواندن هم همین گونه است.

کُتِ زوکِ خزینه


در نوبت زنانه یکی از حمامهی کرمان ، کُتِ زوکِ (سوراخ انتهای لوله سفالی ) خزینه می‌گیرد و آب، به‌مقدار زیادی گرم‌ می‌شود و غیر قابل استفاده.

صاحب‌جان، یکی از زنان حمام، نزد کَل‌اسدالله (که مسئول حمام است) می‌رود و از او می‌خواهد به‌حمام بیاید و کُت را بازکند. او می‌گوید:

《 کَل‌اسدالله، کَل‌اسدالله! دستم به‌دومنت!. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغ‌شدن آتش، زِنِکا می‌خوان جونشونه ور آب بِکِشَن، بشورن بیان به‌در، نمی‌تونن . . . الانم اذانِ می‌گن، مَردِکا می‌ریزن تو حموم، رسوایی می‌شه، وَخی یه‌فکری بکن. تو رو دونی خدا، وخی . . . 》

خلاصه این‌که کل‌اسدالله اولش بهانه‌می‌آورد که نه! نمی‌شود و زن‌ها لخت هستند و از این‌حرف‌ها. اما گویا این‌پیش‌آمد بی‌سابقه نبوده و کل‌اسدالله هم راهِ رفتن به‌حمام زنانه را خوب بلد است.
این است که با صاب‌جان همراه‌می‌شود . . .
پاچه‌های شلوارش را بالا‌می‌کشد و در ورودیِ حمام، داد‌ می‌زند:
« اوی، زِنکا، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو» زن‌های لخت، چشم‌هایشان را ببندن که کل اسدالله وارد شود!

و صاب‌جان هم پشت‌بند او داد می‌زند: « اوی، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو، چشماتون ببندین»

وَ این‌گونه است که کَل‌اسدالله وارد حمام می‌شود. از میان زنان لخت، که دست بر چشم دارند، می‌گذرد و کُتِ زوک را باز‌می‌کند!
آب، ولرم می‌شود و کل‌اسدالله می‌رود.

مادر اوس‌ شکرالله، که در حمام بوده، به‌سمت خزینه می‌رود، دستی توی آب می‌زند و با رضایت می‌گوید:
« بارک‌الله کل‌اسدالله بارک‌الله . . ‌. خدا خیرش بده . . . »
و سپس با لحنی فیلسوفانه ادامه‌می‌دهد:
« ولی کَل‌اسدالله می‌باس چشماشِ ببنده، نه ما! »
و صاب‌جان با لحنی حق‌به‌جانب پاسخ‌می‌دهد:
«خب، اُوَخ کُتِ چطو وا‌بُکنه؟ »

خوشبخت ترین مرد زمین

هرودوت تعریف میکند چگونه کره سوس ثروتمندترین پادشاه زمان خود این سؤال مهم را از صولون آتنی کرد. اگر شک نداشت این سؤال را نمی کرد. کره سوس از او پرسید: «خوشبخت ترین مرد روی زمین کیست؟ به طور حتم تشنه یقین بود. صولون نام سه نفر را برد که در گذشته آدم های خوشبختی بوده اند. و طبعاً کره سوس توجهی به حرفهای او نکرد، چون با تمام وجود تشنه شنیدن نام خودش بود به همین جهت وقتی صولون اسمی از او نبرد، ناراحت شد و پرسید مرا جزو آدمهای خوشبخت نمی دانی؟

صولون بدون لحظه ای تردید جواب داد برای این که بتوان گفت مردی خوشبخت است، باید منتظر ماند تا آخرین برگ دفتر زندگی اش ورق بخورد.

و این پاسخ تا زمانی که کره سوس خوشبختی اش، ثروتش و قلمرو حکمروایی اش را از دست نداده بود دست از سرش برنداشت. موقعی که او را برای سوزاندن روی تل هیزم میگذاشتند نام صولون را به زبان راند و آرزو کرد کاش هرگز این سؤال را از او نکرده بود.