فاصله زمین تا خورشید

شخصی را گفتند از اینجا تا خورشید چقدر راه است ؟

گفت : پنجاه هزار فرسنگ !!

گفتند چگونه محاسبه کردی ثابت کن که چنین است

گفت : من درست میگویم شما ثابت کنید که چنین نیست !!

احوالات خر

خری را گفتند : احوالت چون است ؟

گفت خوراکم کم و کارم زیاد است ، ولیکن مطیع و شاکرم

گفتند حقا که خری ..

 

عبید زاکانی رحمة الله علیه

داروخانه و قصابی

روزی شخصی به داروخانه رفت و از فروشنده تقاضای بسته ای قرص ویاگرا (تقویت میل جنسی ) کرد

فروشنده قرص را به او داد و درخواست چهار دلار و نیم وجه آنرا کرد
شخص یک پنج دلاری به فروشنده  داد
فروشنده پیشنهاد داد  باقیمانده پول را چسب زخم بدهد اما شخص گفت باقیمانده را برای خرید بلیط مترو نیاز دارد

پس فروشنده که پول خورد در صندوق نداشت به قصابی آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت آن قصابی از دوستان من است نزد او بروید تا باقیمانده شما را پرداخت کند..

شخص نزد قصاب رفت و گفت داروخانه چی گفت ده کیلو گوشت خوک اعلا به من بدهید ، قصاب از پشت شیشه به داروخانه‌چی نگاهی انداخت   و او  هم به تائید سری تکان داد ..
عصر همان روز قصاب به داروخانه رفت و گفت جهت خرید گوشت باید به بازار برود پس طلب پول را کرد ، داروخانه‌چی گفت حالا مگر نیم دلار چقدر میتواند کارت را  راه بندازد ؟!
قصاب با تعجب گفت نیم دلار کجا بود ، طرف ده کیلو گوشت اعلا برد ....
خلاصه دعوا بالا گرفت  تا یکی از همسایه ها میانجی گری کرد و گفت هردو مقصرید پس  پول پنج کیلو گوشت را به قصاب بده تا هر دو به یک اندازه ضرر کرده باشید.

فردای آن روز شخص دیگری به داروخانه آمد :
-مشتری: سلام آقا ویاگرا دارین؟
+داروخانه‌چی: بله چند بسته بدم؟
-مشتری: یه بسته لطفا
+داروخانه‌چی: بفرمایین
-مشتری: مرسی ، راستی این ویاگراها کیفیتشون چطوره ؟
+داروخانه‌چی : عالیه ، اینارو می‌بینی؟ دیروز یه بابایی اومد بمحض اینکه یه بستشو خرید هم منو گایید هم  اون قصاب روبرویی رو ..

جزای شرافت

سربازان وارد روستائی شدند و به همه زنان تجاوز کردند به استثناء یک زن که با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد.

پس از برگشت سربازان به پادگانها واقامتگاه ها ، همه زنان نیز از خانه هایشان بیرون آمدند و لباسهای پاره پاره خود را با گریه ای دلسوزانه جمع می کردند به جز  آن زن.. ، از خانه اش با عزت و افتخار در حالی خارج شد که با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه می کرد و گفت: تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی کند بدون آنکه بمیرم یا او را بکشم؟!

زن‌های روستا به یکدیگر نگاه کردند و تصمیم گرفتند او را بکشند تا مبادا با شرافتش بر آنها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید..
بنابراین با حمله‌ای دسته جمعی ، او را کشتند...

 

مردمان


از حکیمی پرسیده شد درون مردم در چه حالت هایی شناخته می شود
گفت:
۱.مرد در هنگام بیماری همسرش شناخته می شود
۲.زن در هنگام فقر همسرش
۳.دوست در هنگام سختی
۴.فرزندان هنگام پیری پدر و مادر
۵.برادران و خواهران هنگام رسیدن به ارث و تقسیم آن
۶.اقوام هنگام غربت
۷.عشق واقعی هنگام پایان یافتن مصلحت
۸.مؤمن هنگام افتادن در امتحان و بلا