قضاوت

مجلس میهمانی بود
پیر مرد از جایش برخواست تا به بیرون برود...
اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد..
و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت...

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده...
به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت: پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.

اندوه

روزی "اندوه" به روستایی در چین آمد

روستائیان گفتند رهگذر است..

اما ماند

گفتند مسافر است و خستگی در می کند و می رود

باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امید روستا نشینان

روستائیان گفتند :مهمان بد قدمیست ، دو سه روز دیگر می رود

و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای روستا

سالهای بعد اندوه "کدخدا" شده بود و تمام کوچه ها بوی "آه" می داد .

تمام امیدها را بلعیده و به جایش "حسرت" در دلها انبار کرده بود

پیران روستا هنوز به یاد دارند : روزی که اندوه آمد "جهل" نگهبان دروازه روستا بود ...

یازدهمین سالگرد وبلاگ الیشاسکای

در سایه عنایات خداوند متعال امروز را بعنوان یازدهمین سالگرد تاسیس وبلاگ "ALISHSKY" گرامی میدارم و بدین بهانه و با نظر به تصمیم دولت بر بستن کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان از ذات اقدس الهی خواهانم تا شیرینی زبان فارسی و فرهنگ پربار این مرز و بوم جشن پنجاه هزار سالگی خودش را روزی به پایکوبی بنشیند و حلاوت زبان و فرهنگ کهن فارسی تا ابد همچون عسل در کام بشریت چشیده شود.

با سپاس از همراهی شما سروران گرامی

علی علیشایی

دندان عقل مرد اسکاتلندی

مرد اسکاتلندی خسیسی به دندان پزشكی رفت و به دكتر گفت : دندان عقلم رو بكش بدون سرنگ بی حسی..
دكتر گفت : بايد بهت آمپول بی حسی بزنم ، نميتونی تحمل كنی !!


مرد اسکاتلندی گفت : بیا شرط ببنیدیم که شما به بنده آمپول نزنی و اگه نتونستم تحمل كنم پول ميدم اما اگه تونستم تحمل كنم هيچی نميدم


دكتر که ایمان داشت کشیدن دندان عقل درد تحمل ناپذیری دارد شرط را قبول کرد و دندان را کشید و مرد اسکاتلندی بدون ذره ای درد شرط را برد ..


همان شب دكتر در گروه دكترها اتفاق آن روز را با سایر دوستان دندانپزشکش مطرح کرد که امروز دندان يک مرد اسکاتلندی را بدون آمپول بي حسی كشيدم و کوچکترین دردی نداشت


يکی دیگر از دكترها در گروه پاسخ داد : این مردی که میگویی امروز به مطب من اومد و براش آمپول بی حسی زدم و گفتم بيرون بشین تا صدات كنم اما وقتی اومدم ديدم رفته ...

قانون عصرانه

سالها قبل در شهری کار می کردم که از شهر زادگاهم فاصله داشت و هیچ قوم و خویشی در آن نداشتم .
تقریبا بیشتر همکارانم وضعیت من را داشتند .
برای اینکه در روزهای کوتاه پاییز و زمستان که هیچ وسیله سرگرمی نداشتیم حوصله امان سر نرود و تمدد اعصابی بکنیم قرار گذاشتیم هفته ای یکبار به صرف عصرانه در منزل یک نفر دور هم‌ جمع شویم .

این برنامه عصرانه یک قانون داشت و آن این بود که یک عصرانه بسیار ساده با یک نوع میوه و چای .
و هر کسی از این قانون پیروی نمی کرد جریمه میشد .جریمه اش این بود که دو نوبت پشت سرهم از حضور در مهمانی محروم میشد .
دور همی ها عالی بود .می‌گفتیم و می خندیدیم.
آنقدر بهمان خوش می گذشت
که گذشت زمان را احساس نمی کردیم.
تا اینکه روزی رسید که قانون شکسته شد .
در خانه یکی از همکاران کنار سینی چای یک ظرف بزرگ شیرینی تر خود نمایی کرد .البته میزبان گفت که دیشب مهمان داشته و آنها برایش آورده اند .و خودش تهیه نکرده است، اما طعم شیرینی تر بدجوری زیر دندانمان رفت خصوصا اینکه در ظرف نقره ای مخصوصی چیده شده بود .

دور همی بعدی که شد شیرینی بیشتری در یک ظرف زیباتر همراه یک ظرف آجیل در خانه همکار دیگر سرو شد .
قانونی را که خودمان وضع کرده بودیم را شکستیم .
کم کم تعداد خوراکیها در ظرفهای شکیل بیشتر و بیشتر شد .
بعد عصرانه جای خود را به ناهار داد و ناهارهای ساده به تدریج با انواع سالاد و دسر و چندین نوع خورشت و کباب مزین شد .
هر چقدر غذاها متنوع تر شد رفت و آمدها سخت تر شد. هرکس میخواست روی دست نفر قبلی بلند شود و دست پخت و سلیقه اش را به رخ همه بکشد .
و این آغاز شروع چشم و هم‌چشمی ها شد .
دیگر به غذا بسنده نکردیم و رفتیم سراغ وسایل خانه ، اما بعد از مدتی دیگر تغییر دکوراسیون هم راضی‌مان نکرد
دور همی های هفتگی جای خودش را به دیدارهای چند ماه یک بار داده بود .
آنقدر سرگرم‌ شیک کردن خانه هایمان شدیم که گذر عمر را متوجه نشدیم .
زمانی به خودمان آمدیم که کمی دیر شده بود .
این را زمانی فهمیدیم که خانه هایمان بزرگ و شیک بود اما خالی از مهمان . همه ما در خانه هایی بزرگ با لوازم و اسباب و اثاثیه ای لوکس و شیک تنهای تنها صبح را به شب می رساندیم .

دیگر روابط مان در حد تماس های تلفنی و حضور در تلگرام و واتساپ شد .
اما برای از بین بردن این فاصله ها باید فکری می کردیم .
یک نفر یک جا می‌بایست کاری می کرد بعد با خودم‌ گفتم‌ چرا آن یک نفر من نباشم پس دست به کار شدم .
یک روز همه را به یک رستوران دعوت کردم .اما یکی کار داشت ، آن یکی وقت دکتر داشت ،دیگری با دونفر قهر بود و نمی خواست با آنها روبرو شود و خلاصه هر کس برای نیامدن بهانه ای تراشید .
خیلی دلخور شدم . ولی نباید نا امید می شدم .چند هفته ای که گذشت ، به یکی از همکاران زنگ زدم و گفتم بیمار شده ام و در فلان بیمارستان بستری هستم .
ساعتی نگذشت که سیل تماس ها و پیام ها روانه شد .من هم با حال زار گفتم دلم می خواهد همه شما را با هم ببینم . گفتم شاید فرصت دیگری نباشد .
بعد هم زدم زیر گریه .‌‌..
سپس ساعتی را تعیین کردم تا همگی در زمان مقرر آنجا باشند . درست روبروی بیمارستانی که نام برده بودم یک پارک بزرگ بود . نقشه ام کار خودش را کرد و حسابی کلکم گرفت .

روز موعود که رسید یک آش رشته جانانه درست کردم ، یک فلاسک بزرگ چای و یک زیر انداز، این همه چیزی بود که همراه خودم برده بودم .

همه سر ساعت آمدند برای عیادت از بیمار ی که من باشم اما من همه را سوپرایز کردم ...

صورت های مهربان همکارانم که بعضی از خوشحالی گریه می کردند دیدنی بود .
حالا عیادت از یک بیمار در محیط بیمارستان تبدیل شده بود به یک دور همی صمیمانه در یک پارک با صفا.

حال و هوای همان سال های قبل به همه ما دست داده بود .
مثل آن زمان از هر دری گفتیم و شنیدیم و خندیدیم .

الان مدت هاست که این برنامه دور همی را داریم هر هفته همان پارک همان ساعت .

(خانه ها و وسایل قیمتی اش را هم گذاشتیم به حال خودشان باشند و اصلا اجازه نمی دهیم وارد دور همی هایمان شوند )

البته چند وقت یکبار چند نفری به جمع مان اضافه می‌شود. آن قدر لحظات خوبی را در کنار هم داریم که هرگز راضی به از دست دادنش نیستیم.

زندگی و لحظه لحظه اش را غنیمت می دانیم و از کنار هم بودن ها لذت می بریم .

قدر خانواده ، نزدیکان ، عزیزان و دوستان خود را بدانیم و از هر لحظه بودن در کنار آنها لذت ببریم.

پسر اسکاتلندی وپیرمرد ثروتمند

یک پیرمرد ثروتمند آلمانی بیمار شد ، او گروه خونی نادری داشت و تنها یک پسر اسکاتلندی از خانواده ای خسیس خون مشابه او را داشت

همانگونه که میدانید اسکاتلندیها به خساست شهره هستند ، پس به دیدن پسر اسکاتلندی رفت و از او کمک خواست .

پسر اسکاتلندی نزد پدر خودش رفت و اجازه گرفت و در نهایت خون خود را اهدا نمود .

پیرمرد آلمانی 2 میلیون دلار به پسر اسکاتلندی پرداخت کرد .

دو ماه بعد دوباره همان مشکل برای پیرمرد آلمانی پیش آمد ، پسرک دوباره به او خون بخشید ، پیرمرد این بار به او نیم میلیون دلار بخشید .

دو ماه بعد باز هم همین وضعیت رخ داد و این بار پیرمرد آلمانی برای تشکر فقط یک دوچرخه پانصد دلاری بعنوان هدیه به پسرک عطا نمود .

پسرک اسکاتلندی از پدرش پرسید :

پدر چرا هر دفعه که به او خون میدم پاداش‌هایی که می بخشه کمتر میشه؟

پدرش پاسخ داد :

عزیزم فراموش کردی؟ اون پیرمرد دیگه خون یه اسکاتلندی تو رگهاش هست .. برو دعا کن چیزی ازت نگرفته..

دعانویس

پسر خاله ام حالش بد شده بود

من را فرستادند بروم برایش دعا بگیرم

به در خانه دعا نویس که رسیدم زنش دم در آمد و گفت : برو عصر بیا ..

گفتم : چرا ؟

گفت : حاجی خانه نیست ، صبح مریض شد بردنش دکتر ...

اسب عادتها و باورها

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می رسید که به جای بسیار مهمی می رفت.

مردی که کنار جاده ایستاده بود، فریاد زد؛ کجا می روی؟

مرد اسب سوار جواب داد : نمی دانم از اسب بپرس..