پس از مرگ چه میشود


همسـر ملانصـرالدین از او پرسید: «پس از مـرگ چه بلایی به سـرمان می آورنـد؟»
ملا پاسخ داد:«هنوز نمـرده ام و از آن دنیـا بی‌خـبر هستـم ؛‌ ولی امشب برایـت خـبر می‌آورم.»

یک راست رفت سمت قبـرستـان. در یکی از قبرهای آخـر قبرستان خـوابید. خواب داشت بر چشم های ملا غلبه میـکرد؛ولی خـبری از نکـیر و منـکر نبود.

چند نفـری با اسب و قاطـر به سمت روستا می‌آمدند.
با صـدای پای قاطـرها ، ملا از خواب پرید و گمان کرد که نکیـر و منکـر دارنـد می‌آیند.

وحشت زده از قـبر بیـرون پـرید.
بیرون پـریدن او همان و رم کردن اسب هـا و قاطـر ها همان‌!!
قاطر سواران که به زمین خورده بودنـد تا چشمشان به ملا افتـاد،او را به باد کتک گرفتند.
ملا با سرو صورت زخمی به خانه بـرگشت...

خانمش پرسیـد:
«از عــالـم قـبر چـه خبـر؟!»
گفت:
«خـبری نبـود ؛ ولی این را فهمـیدم که اگــر قاطــر کـسی را رم نـدهـی ، کاری با تـو نـدارند!!

دیوار اورشلیم

خبرنگاری طی مصاحبه ای از پیرمردی یهودی که بمدت 60 سال و هر بار 45 دقیقه کنار دیوار مقدس غربی اورشلیم به نیایش پرداخته بود پرسید : دعای روزانه شما طی این 60 سال چه بوده؟

پیر مرد گفت دعا میکنم برای: "صلح بین مسیحیان- کلیمیان و مسلمانان؛ از بین رفتن تمام تنفر ها و جنگ ها, رشد توام با بی خطری جوانها و تبدیل آنها به افراد با مسئولیتی که انسانها را دوست داشته باشند و بالاخره اینکه سیاستمداران بما راست بگویند و منافع جامعه را فراتر از منافع خودشان قرار دهند.
خبرنگار پرسید:
در نهایت احساس شما چیست؟
پیرمرد گفت:
احساس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم !!

پیره زن و کاندومها

دوران دانشجویی در یک فروشگاه زنجیره‌ای صندوقدار بودم..
یک روز یک پیرزن حدوداً هفتاد ساله آمد و پنج بسته کاندوم میوه‌ای خرید با اسانس‌های مختلف !!
همه متعجب شدند و در ضمن ریز  میخندیدند
فردای آن روز خانوم مسن  چهار عدد از جعبه‌ها را  که لای پلاستیک مشکی پیچیده بود را پس آورد ، آنها را به من داد و  گفت :
شرمنده ، ببخشید ، میشه اینا رو پس بگیرید ، من فکر کردم پودر ژله‌س..

هنوز که سالها از آن واقعه میگذرد در فکرم که با بسته پنجم کاندومها چه کرد ؟!

 

شغال و پیره زن

شغالي مرغ پيرزني را دزديد
پيرزن در عقب او نفرين کنان فرياد زد:
«واي! مرغ دو مني (۶ کيلويي) مرا
شغال برد.»
شغال از اين مبالغه به شدت غضبناک شد و با نهايت تعجب و غضب به پيرزن دشنام داد.
در اين ميان روباهي به شغال رسيد و گفت:
«چرا اين قدر برافروخته اي؟»
شغال جواب داد:
ببين اين پيرزن چقدر دروغگو و بي انصاف است. مرغي را که يک چارک (۷۵۰  گرم) هم نمي شود، دو من مي خواند !
روباه گفت:
بده ببينم چقدر سنگين است؟
وقتي مرغ را گرفت، پا به فرار گذاشت و گفت:
به پيرزن بگو مرغ را به پاي من چهار من حساب کند!!

گفتگوی آتش و آب و آبرو

 

آتش و آب و آبرو با هم.
هر سه گشتند، در سفر همراه.
عهد کردند، هر  يکى گم شد.
با نشانى ز خود شود پيدا.
گفت آتش: به هر کجا دود است.
ميتوان يافتن مرا آنجا.
آب گفتا، نشان من پيداست.
هر کجا باغ هست و سبزه بيا.
آبرو رفت و گوشه اى بگرفت.
گريه سر داد. گريه اى جانکاه.
آتش آن حال ديد و حيران شد.
آب. در لرزه شد، ز سر تا پا.
گفتش آتش، که گريه ى تو ز چيست ؟
آب گفتا بگو نشانه.. چو ما
آبرو لحظه اى به خويش آمد
ديدگان پاک کرد و.. کرد نگاه
گفت. محکم مرا نگه داريد
گر شوم گُم نميشوم  پيدا

                                 "رهي معيرى"

 

دو اسب یا دو الاغ

به ملا نصرالدین گفتند:
اگر دو تا اسب داشته باشی حاضری  یکی رابه کسی که اسب ندارد بدهی؟

گفت: بله کاملاً موافقم و آن کار را میکنم .

گفتند: اگردو تا الاغ داشتی بازم حاضری یکی را ببخشی به کسی که الاغ ندارد ؟
گفت: با این مخالفم!
این کاررانمی توانم انجام دهم..
گفتند: چرا این که همان منطق است وهمان نتیجه؟

گفت: نه این همان نیست چون من در حال حاضر دوتا الاغ دارم ولی دو تا اسب ندارم!

بسیاری از مردم تا زمانی به شعارهای زیبایشان پایبند هستند که منافع خودشان در خطر نباشد آنها قشنگ حرف میزنند اما درمقام عمل هرگز بر اساس آنچه میگویند رفتار نمیکنند.